X
تبلیغات
سکوت سکوت

نويسنده : m - ساعت 18:59 روز سه شنبه هفتم آذر 1391

الهی،به حرمت آن نام که تو خوانی وبه حرمت آن صفت که تو چنانی،دریاب که می توانی.

الهی،عمر خود به باد کردم وبرتن خود بیداد کردم؛گفتی و فرمان نکردم،درماندم ودرمان نکردم.

الهی،عاجز وسرگردانم؛نه آنچه دارم دانم ونه آنچه دانم دارم.

الهی،اگر تو مرا خواستی،من آن خواستم که تو خواستی.

الهی،به بهشت وحور چه نازم؛مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم.

الهی،در دل های ما جز تخم محبت مکار وبرجان های ما جز الطاف ومرحمت خود منگارو

بر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار،به لطف،ما را دست گیر وبه کرم،پای دار،

الهی حجاب ها از راه بر دار و مارا به ما مگذار.


نويسنده : m - ساعت 19:41 روز سه شنبه شانزدهم آبان 1391

باران مبار غمگین تر می شوم.

باران که می بارید قدم زدن در باران غبار از دل غمگینم می زدود.

اما اکنون چه؟ باران که می بارد حس می کنم این باران قطرات اشکی است که از چشمان زیبای تو جاری شده،هرچه بیشتر در بارن می مانم غمگین تر می شوم.بار غمت بسیار سنگین است این روز ها همه ایران غمگینند اما غبار غم تورا هیچ بارانی از دل ما پاک نمی کند.می دانم خانه ات هنوز بی سقف است،

آذربایجان صبور باش سحر نزدیک است،نزدیک...

M.SH

 


نويسنده : m - ساعت 9:0 روز پنجشنبه چهارم آبان 1391

بنگر چگونه دست تکان می دهم

گویی برای وداع آفریده شده ام

چند روزی است برق نگاهت رنگ دیگری دارد.گویی به عمق اشیائ نفوذ می کند  وپرده از زیبایی های آن برمی دارد.من نمی فهمم.من که از تمام وجودت آگاه بودم اینک تو را حس نمی کنم.

چرا سزاوار این همه تنهایی شده ام.باشد تو هم نگاهت را از من دریغ بدار وبخاطر عشق حقیقی ات جان بسپار.می دانستم لایق این زندگی نیستم اما وجودت زندگی را در من زنده کرده بود،با خودم گفتم من هستم چون گرمای مهربانی را درک می کنم ودرک کردن نشانی از انسان بودن دارد.

سردی دیوار،سردی بال پرنده،سردی دستانم....

دستهای من نیز سرد شده است،نکند؟...نکند تو داری روح مرا باخود میبری ،باور نداشتم این روزهارا.اصلاٌ باور نداشتم که تو خواهی رفت،تو...تونامیرایی.باز هم قلبم اشتباه کرد!چرا این روزها اینقدر اشتباه می کنم.ای وای...تو در کنارم هستی ومن از رفتنت گفتم،چطور به این احساس رسیدم نمی دانم.مرا ببخش،قول می دهم...قول می دهم بار دیگر که به دنیا پا گذاشتم در شکل موجودی مهربان تر در کنارت باشم.راستی؟

از مردنم برایت گفته ام؟

M.SH


نويسنده : m - ساعت 11:29 روز دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391

باران سینمای ایران

بیست وپنجم مهرماه سالروز تولد کسی است که از تماشای نقش آفرینی زیبایش در فیلم ها وتئاترها خاطره ها داریم.

نقش آفرینی زیبایش درفیلم خون بازی را هیچگاه از خاطر نخواهیم برد ونیز در روز سوم وتئاتر های سگ سکوت و...

ورق خوردن برگ دیگری ازدفتر زندگیش را تبریک می گوییم.


نويسنده : m - ساعت 11:25 روز دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391

تطهیر روح به همراه شهاب حسینی

این روزها که واژه انسان کمتر مورد توجه یا به طور کلی از واژگان زبان آدمی فراموش شده است،آدمی کمتر مجال فکر کردن به اصل وجودی خویش را دارد.شاید رخدادن معجزه ای کمک شایانی به زندگی آدم ها کند.

اتفاق بسیار مبارک و فرصت بسیار ارزشمندی است تماشای تئاتر ملاقات به کارگردانی شهاب حسینی واحمد ساعتچیان که اندک زمانی در اصل وجودی خویش تاًمل کنیم وبنگریم چه هستیم،برای چه هستیم،از کجاآمده ایم و به کجا می رویم.

اگر جویای ساعاتی برای فراغت جسم وروح هستید تماشای تئاتر ملاقات را از دست ندهید.

2مهر الی 5آبان1391/ساعت 20/فرهنگسرای نیاوران/سالن خلیج فارس

برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ زیر مراجعه فرمایید.

shahaabhoseiny.blogsky.com/

 

 

 

 


نويسنده : m - ساعت 9:45 روز چهارشنبه نوزدهم مهر 1391

حضرت حافظ

 

آنچه درباره حافظ مسلم وقابل انکار تواندبود این است که از طبع پاکش چندین هزاربیت بدیع بلند مانده است که مارابرروی بالهای عرش سای خود به آسمانهابرده بازیباترین عوالم ودقیق ترین احساسات آشنامی سازد،برزخم مامرهم می نهد،درسختی هاتسلی می بخشد،درمصائب بردباری می آموزد،دربیچرگی دستگیری می کند،درشادی هم آهنگ می گردد،دربینوایی همنوا می شود،رض وتسلیم،گذشت وعفو،کرم ونیکی رابه مادرس می گوید،وبالاخرهماراباسعادت حقیقی یعنی عشق آشناساخته وراه بهره مندی ازلذائذ آن رانشان میدهداینهاونظائر

اینهاست که ما ازخواجه می خواهیم

وآن بزرگوار هم بخوتم واکمل آرزوهای مارابرمی آورد

پس بهترآنکه شعرتراورابخوانیم.

سی وپنج سال بود که درگلزار ادبیات فارسی سروی نبالیده وبرشاخسارشعروشاعری تذروی ننالیده بود.سی وپنج سال بود که سعدی پروردگارسخن پارسی ازاقلیم پارس رخت بربسته بود.سی وپنج سال می شد که زبان مردم صاحبدل گویای این مضمون بود:

صد هزاران گل شکفت وبانگ مرغی برنخاست    عندلیبان را چه پیش آمدهزان را چه شد

ناگاه شکوفه ای نوین برشاخسار ادب رسته ومژده گلها ومیوه های جانپرور را به گوش عالمیان رسانید.در این سال(727هجری قمری)کودکی بوجود آمد که کشور ایران تا ابد بدو سرافرازی نماید و بزرگان جهان از دقت ولطافت آثار فکرش انگشت حیرت بدندان گزند.راجع به نام وزادگاه پدرش میانتذکره نویسان اختلاف است.یکی او را کمال الدین ازاهالی تویسرکان میخواند ودیگری بهاءالدین واز مردم اصفهان میداند ولی اکثر مولفین تاریخ وتذکره نام دوم را اختیار کرده اند.

گویند مادرش گازرونی بوده ودر نزدیک دروازه گازرون شیراز سکنی داشتند.صاحب تذکره میخانه در شرح حال او می نویسد:(جد ایشان از کوپای اصفهان در ایام اتابکان به شیراز آمد.والد خواجه بهاالدین است.مدار معیشت او به تجارت می گذشت وهمیشه سلسله ایشان صاحب مکنت بوده اند.بهاالدین سه پسر داشت که دو نفرشان پس از فوت او به بلاد دیگر افتادند و فرزند کهترش که شمس الدین محمد نام داشت نزد مادر خود درشیراز باقی ماند.مادر خواجه پسر خود را به یکی از اهل محله سپرده وپس از چندی به شغل خمیرگیری واداشت.درجوار دکان نانوایی مکتبی واقع شده بود وخواجه ساعاتی از اوغات فراغت خویش رادر آنجابه تحصیل می گذراند ویک چهارم دستمزد خود را به استاد میداد ونیز در همسایگی آنها جوانی فصیح وبلیغ حجره بزازی داشت که شعر می گفت ومردمان برای استماع گفتار واشعار اوبدانجامی آمدند.حافظ رابا مشاهده اوداعیه شاعری پدید آمد وجمله هاوعبارتهایی ناموزن به هم بسته بر یاران می خواند ومورد مضحکه آنان میشد.عاقبت ازطنزوطعنه ظرفا بجان آمده بایاًس ونومیدی به آستانه باباکوهی ملتجی شده سه روز روزه داشته وافطار نمی کند.شب سوم درعالم روًیا بزرگواری را مشاهده می کند که اورا دلداری داده ومی فرماید:ای حافظ بر خیز که مراد توبرآوردیم.سپس لقمه ای از دهان خود برآورده بدهان او میگذارد ومیگوید فروبراین لقمه را که ابواب علم بر تو گشاده گشت هنگامی که از خواب بیدار می شود روح وفکر خود را روشن یافته و این غزل را به رشته نظم می کشد:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند     وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

........

بهرحال خواجه بزرگوار در726قدم به عرصه وجود نهاده است.در آن عهد سلطان ابوسعید چنگیزی آخرین ایلخان نامی مغول فرمانروای کشور ایران بوده وملک غیاث الدین کرت،رکن الدین حسن شبانکاره،امیرمبارزالدین محمد مظفری عمادالدین پهلوان هزاراسب وشجاع الدین محمود بن عزالدین حسین در قسمت های مختلف این کشور حکومتهای مستقل ونیمه مستقل برای خود داشته


نويسنده : m - ساعت 15:20 روز یکشنبه شانزدهم مهر 1391

جهان بکت"جهانی بغایت دقیق وسراپاعقلانی که یکنواختی اش،یادآوربازی شطرنج است.

باتمام ابهامی که آثاروزندگی شخصی بکت رافراگرفته،به رغم این واقعیت که هیچ راه ساده وواضحی برای روشن شدن تکلیف خوانندگان آثاروی وجودندارد بکت یکی ازمشهورترین نویسندگان وبه یقین مشهورترین نمایشنامه نویس مردهء عصرماست.بدیهی است که ازلحاظ تجاری موفق ترین نمایشنامه نیست،تقریباٌشکی وجودنداردکه نمایشنامه هاینویسندگان مردم پسندتردیگرچون هارولدپینترکه ازبکت تاثیرگرفته اند،گیشه بهتری دارند،والبته مسلم است که پدیده برخاسته ازبرادوی نظینیل سایمون احتمالاظرف24ساعت درآمدی بیش ازدرآمدسالانه بکت کسب می کند ومن به هیچ وجه قصدندارم درآمدبکت رابه شیوه ای رمانتیک،کمترازآنچه هست برآورد کنم.اماحقیقت آن است که نیل سایمون چیزی بیش ازیک نویسنده موفق معمولی است وکمدی های قراردادی اونیز که یکی پس ازدیگری به صحنه می آیند،استقبال،فیلمبرداری ونهایتاًفراموش می شوند،چیزی بیش ازکمدی های موفق معمولی اند.دراین ضمن،هرتماشاگراتفاقی تئاتربانام بکت آشناشده است واکنون عقاید خاص خودرادارد.

بکت همان کسی است که نمایشنامه درانتظارگودورانوشت وکل تئاتر معاصررادگرگون کرد.موضوع این نمایشنامه دربارهءدوولگرد بود که درمکانی نامعلوم منتظررسیدن کسی هستند که هرگزازراه نمی رسد.

درانتظارگودووآخربازی جای خودرادربرنامه گروه های تئاتری یافته وتقریباًبه عنوان آثارکلاسیک تثبیت شده اند.امااین دو اثرمعرف قلهءکوه یخ بکت هستند.بدنه اصلی کوه که زیرآب است،شامل آثاری است برای تئاتر،رادیووآثارمنثور که اطلاق عنوان رمان به آنهاگمراه کننده است وجملگی به غایت دشواروموجزند.گمان ندارم که این آثارازلحاظ شمارخوانندگان وشوروشوق آنان ،وضعی کمتراز اثرغامض سارتر،هستی ونیستی،دراوج رواج اگزیستانسیالیسم داشته باشند.البته این نکته درموردمتخصصان دانشگاهی به هیچ وجه صادق نیست،زیرابرای آنان کشف بکت دراوخردهه پنجاه حکم معجزه الهی راداشت.دراین زمان به نظرمی رسیدمکتب نقد نوین،که هدف نقدادبی راتحلیل دقیق متن به مثابه شیئی مسقل ومجزا ازخالق آن می دانست،عمرمفیدش را کم وبیش به پایان رسانده است.وجه جدیدی ازشعر درحال ظهوربودکه با زندگی شخصی شاعروحدیث نفس او پیوندی عمیق داشت.شعری کم تکلف تر،کم ابهام ترودارای مقاومت کمتر دربرابر خواننده که بسیاری ازفنون وشگردهای دقیق نقد نوین راعملاًبی ثمر می ساخت.درقیاس(بااین نوع ادبیات شخصی)آثار متمرکز،فرهیخته وکنایی بکت واصرار او برجداکردن آنها اززندگی شخصی اش،موردی ایده آل به نظر می رسید.بعلاوه معرفی نامه های بکت تقریباً بی نظیر بود.همکاری باجیمزجویس،سلطان بی رقیب مدرنیسم وسبک جدید که مکتب نقد نوین تاحد زیادی برای مواجهه باآثاراو شکل یافته وبرایی نقدهای آن نیز محصول تماس طولانی بانوشته های او بود.بنابراین تعجبی ندارد که امروزه تلهای بلندی ازشرح ونقد،آثار بکت رادرمیان گرفته است که بخش اعظم آنها راسنگ وکلوخ هایی باب طبع باستان شناسان ادبی تشکیل می دهد وازاین روبرای خواننده عادی که مخاطب من است،ارزشی ندارد.به قول جان کالدر،ناشر انگلیسی آثارغیرنمایشی بکت.(درباره مسیح،ناپلئون وواگنر،به ترتیب بیش از هرکس دیگری مطلب نوشته شده است،پیش بینی من آن است که تاسال2000بکت مقام چهارم رااشغال خواهدکرد،به شرط آنکه سیل کتب ومقالات راجع به اوباهمین شدت فعلی ادامه یابد.)

در این صورت آینده تیره وتاری پیش روی ماست. احتمالاً این صف بی پایان شروح وشروحی برشروح،نوعی یاًس گنگی به خوانندهءغیرمتخصص القا میکند ،ولی او این همه رابه منزله نشانه ای از اهمیت بکت می پذیرد.ازدیدهمگان،ازجمله کمیته داوران جایزه نوبل،بکت یکتاهنرمند مسکنت وافسردگی مهلک است،او بینش خویش از برهوت راباقدرت وتوانی یکتا بیان کرده است.اوراه خود را به لحاظ منطقی ،احساسی وهنری تا به آخر دنبال کرده است.

برای ستایش شجاعت وخلوص تلاش بکت،لازم نیست هرسطری راکه نوشته ،خوانده باشیم بدون این کار نیز می توانیم به تلاش او دل بسپاریم وقدر قیمتی راکه برای آن پرداخت شده است بدانیم.

آثار بکت ،معرف حدنهایی وقابل احترام نزدیکی انسان به قلمروسکوت است.بکت به سکوت عادت داشت ،جویس هم همین طور،آنها معمولاً سرگرم مباحثاتی می شدند که بخش اعظم آن به ردوبدل کردن سکوت می گذشت،هردو غرق دراندوه،بکت عمدتاً برای جهان،جویس عمدتاً برای خود.جویس،به عادت همیشگی اش روی صندلی لم می داد وپاهایش را روی هم می انداخت،نوک پای بالایی زیر پاشنهءپایینی،بکت که خود نیز بلند ولاغر بودازهمین حالت جویس تقلید می کرد.بعد ناگهان جویس سوالی می کرد مثلاً(چطورشد که هلیوم ایدآلیست دست به نگارش تاریخ زد.) وبکت پاسخ میداد(تاریخ بازنمودها)جویس خاموش می ماند.کل قضیه شبیه گفتگوی ولادیمیرواستراگون است که دیگرعقلشان به جایی قد نمی دهد،هرچند که اکنون گفتگو دراتاقی راحت رخ می دهد وطرفین آن نیز مدرک دانشگاهی دارند.از دید جویس،سکوت ودلمردگی بنیان رفاقتی بود که بر خلاف انتظاربسیار صمیمانه ومهرآمیز بود ولی برای خود بکت،آنها بیشتر حکم نوعی سبک شخصی ومتمایز را داشتند.


نويسنده : m - ساعت 13:18 روز چهارشنبه یازدهم مرداد 1391

گل راتوگل گفتی وگل

گل شد...

ورنه گل نباتی بیش نبود

روئیده برکنارجادهءقول وقرارها

مشتاق نورو

رزق وروزی َخویش!


نويسنده : m - ساعت 13:16 روز چهارشنبه یازدهم مرداد 1391

شهرت واعتبارساموئل بکت درمقام استادادبیات مدرن قطعی وموردتاییدهمگان است.

امااین شهرت متکی برآثاری است سرشارازابهام وایجازوبرخوردارازمضامین واشکالی بس تکان دهنده وبی سابقهءآثاربکت که باگذشت زمان وبه تبع نوعی منطق شعری،تکیده تر،مرموزتروزیباترشدند،به واقع مصادیق بارزاین حکم تئودورآدورنواندکه"زیباشناسی همان تاریخ پنهان رنج است".

بکت همواره ازدادن هرگونه امتیازیبه خوانندگانش سرباززده است.به عبارت دیگر،اوقواعدبازی "فرهنگ توده ای"رارعایت نکرده ومقتضیات ناشی ازضرورت "اطلاع رسانی"وجلب افکارعمومی"رانیزنادیده گرفته است.شایدازآن روکه به هدف اصلی این بازی،یعنی تسلط برافکارعمومی وهدایت آن رغبتی نداشته است.بکت مبلغ هیچ کالایی نیست ودرآثارخودنیزهرگزموعظه نمی کند.دربرابربی اعتنایی تمسخرآمیزاونسبت به جهان،که درحقیقت شکل بروزهمدردی اوباجهان است،وامروزه حتما بایدآن رایگانه شکل اصیل ابراز همدردی دانست.جهان نیزبی کارننشسته،بلکه کوشیده است تابه هرنحوممکن اورا طبقه بندی،تلخیص وقابل فهم سازد.مجموعه ای ازاطلاعات موثق،درخدمت کلیه مصرف کنندگان احتمالی. همهءما"نیاز" داریم بکت رابفهمیم،زیراهنوز مثل اجدادغارنشینمان ازهرآنچه ناآشنا،نامفهوم،ناشناخته وناجوراست میترسیم.واحتمالاحکومت چهارصد سالهءعقل وعلم روشنگری نیزبه این خوف اسطوره ای وخرافی دامن زده،ودرنتیجه نیاز به شناسایی،تنظیم وتبیین جهان راچندبرابرکرده است.

توگویی مانمی توانیم حتی لحظه ای آرام بنشینیم،مگرآنکه ازقبل کل جهان رابه مجموعه ای ازواقعیت های پیش پاافتاده،ناشناخته شده آشنابدل کرده باشیم.خاموشی وگنگی بکت مارابه هراس می افکند،همان گونه که گنگی وابهام اعداد اصم یاگنگ،فیثاغورثیان راهراسان می ساخت.به قول دکارت هیچ چیزجزتعیین کامل ریاضی کافی نیست.بااین همه ظاهرا معمای رادیکال دو وعدد"پی"هنوزهم لاینحل مانده است وپاسخ های مدرن ما هم صرفا همان راحل های پیشنهادی فیثاغورث ودکارت راتکرار می کند.یاتقدیس14/3به منزله رازی عرفانی ووجودی که عقل فضول راتوان فهم آن نیست.

هدف آن است که سرنوشت وهویت دوگانهء"قربانی قدیس"برهرآنچه گنگ وغیرعقلانی است تحمیل شود.بکت وقهرمانانش بایدتحلیل،تبیین وتعریف،ودرهمان حال تایید،تقدیس وستایش شوند.ولی آنهابه این هویت دوگانه تن نمی دهند وهمواره چیزی غیرازجمع قربانی وقدیس اند گهگاه چیزی بیشترودراغلب مواردچیزی کمتراز آن.بکت ازمصاحبه ونقدگریزان بود زیرا می دانست که حاصل آن چیزی جزتحلیل وتجلیل نیست.اونمی خواست درمقام قربانی تحلیل وتشریح شودویادرمقام قدیس تجلیل گردد.اوباشرمساری ازبرابردوربین می گریخت وبااین حال به خوبی می دانست که دربرابردوربین همه نقش بازی می کنند حتی اگراین نقش صرفا فراری خجولانه ازبرابرآن باشد.

شایدسبک بازیگری باسترکیتون"کمدین محبوب بکت"راه مناسبی برای مقابله باکنجکاوی دوربین و شهوت تحلیل وتجلیل باشد بی اعتنایی سردوخشک به دوربین همزمان باآگاهی ازحضورآن.بسیاری از شخصیت های بکت نیزبه همین شکل ازحضورتماشاگران آگاهند.نقش بازی کردن جزئی ازنقش آنهاست  وهمچنین نشانه ای ازعریانی وتسلیم دربرابرقدرت همیشه حاضرجمعیت وجامعه.درنمایشنامهء روزهای خوش،وینی تمام مدت باتماشاگران سخن می گوید.هام شخصیت اصلی آخربازی بارهابالحنی طنز آمیزبه ترفندهای نمایشی اشاره می کند.درواقع مسخره کردن کلیشه های نخ نمای تئاتر یکی ازمضامین این نمایشنامه است که فلاکت نهایی کل بشریت رابه نمایش می گذارد.


نويسنده : m - ساعت 14:6 روز سه شنبه سوم مرداد 1391

یکی داره به صدات گوش میده.توفریادمیزنی.یک بار دوبار سه بار.

یکی برمی گرده ولی کسی برنمی گرده.هیچ کس نیست.هواخیلی سنگین شده.

دیگه جایی برای فریادهای توباقی نمونده.دهان همه بازه ولی دیگه هوا جانداره.صدای تویاصدای همه دیگه به گوش هیچ کسی نمی رسه.همش تقصیرخودمونه بایدقبل ازاینکه حرف بزنیم به حرفامون وفضای خالی فکرمی کردیم ولی اگه مافکرمی کردیم آدمای دیگه فکرنمی کردندوبیش ترحرف می زدند پس بهتره فکرنکنیم حرف بزنیم.اگه فکرنکنیم حرف بزنیم که هوا پرمیشه!چیکارکنیم حرف بزنیم یانه؟

بگذارامتحان کنیم...چراکسی صدای منونمی شنوه!آخ یادم رفت هواپرشده از صداهای ما.ماعادت کردیم بیهوده حرف بزنیم.بیهوده فکرکنیم.بیهوده عمل کنیم بیهوده به بیهوده بودن عادت کردیم برای همینه که دیگه زمانی رسیده که هواجانداره زمین جانداره.باید یه فکری کرد.ولی فکری که عادت شده باشه به دردنمی خوره.کی میتونه این زمین رونجات بده.یه منجی؟

شایدمابتونیم یه منجی باشیم.چراکه نه!

بایدهمین امروز نه همین الآن نه همین ساعت همین دقیقه همین ثانیه شروع کنیم.ولی نه این ثانیه که گذشت بذاربرای یه ثانیه دیگه.بذاریه کم به ذهن استراحت بدیم.دقیقه هم که گذشت بذاربرای یه ساعت دیگه امروز حوصلهءمنجی شدن روندارم بذاربرای فردا.آره فرداخیلی بهتره مناسب تره.باانرژی سرحال شروع می کنم به تغییرجهان.بذارببینم چرامن بایدجهان روتغییربدم مگه بقیه آدمها مردند؟

هرکسی زمین یا چه می دونم هرچی میخوادخودش تلاش کنه به من چه ربطی داره!

آره.آهای...آهای...چرا کسی صدای منونمی شنوه؟چرامن صدای بقیه رو نمی شنوم؟انگارگوشهام سنگین شده یاهواسنگین شده؟بذارفکرکنم...اصلاچرافکرکنم؟!

M.sh


|




silencegroup

m

silencegroup

http://silencegroup.blogfa.com

سکوت

سکوت

سکوت

<-BlogAbout-> وبلاگ هنری سکوت

سکوت

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog